شعری از قیصر :

اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد
آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد
*
آفتابی بود ، ابری شد ، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار ِ برگ زرد شد
*
صاف بود و ساده و شفاف ، عین ِ آینه
آه ، این آیینه کی غرق غبار و گَرد شد ؟
*
هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ، شد
*
هر چه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است ، عین ِ دَرد شد
*
درد اگر مَرد است ، با دل راست رویارو شود
پس چرا از پُشت ِ سر خنجر زد و نامرد شد ؟
*
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
*
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فَرد شد *
*
بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر
عین مجنون ، از پی ِ لیلی بیابانگرد شد
*
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن ِ پُر مِهر ِ مادر طَرد شد
* پس از هبوط از بهشت آسمانی ، آدمی به صحرای سرزمین هند فرود آمد و حوا به جدّه ، و آدم به جست و جوی وی رفت . ( ترجمه تاریخ طبری ، صفحات ٧٢ و ٧٣)
پانوشت : مدتی نیستم ؛ ظاهراً نباید خیلی طول بکشد . با این حال در این ایام و ماههای عزیز ، از دوستان خوبم می خواهم مرا هم در دعاهای خودشان جایی دهند.




